در مدار صفر درجه

وبلاگی درباره‌ی همه چیز و هیچ چیز

مملکت

امروز سال هزار و سیصد و هشتاد و نه است. بیست و یکم تیرماه هزار و سیصد هشتاد و نه. یعنی سه روز از هجده تیر گذشته و یازده سال از هجده تیر هزار و سیصد و هفتاد و هشت. دولت فخیمه دو روز متصل به مبعث را تعطیل کرده به گرمی هوا و از پنج‌شنبه تا یکشنبه به قول دوستی کش آمده و فرصتی است برای فکر کردن به آن روزها. روزهای تلخ. روزهای دوستانی که حالا نیستند. یا هستند و با ما نیستند. در روزنامه‌ی جوان کار می‌کردیم. با مهدی حاج‌طالبی( که حالا هر جا هست خدا به سلامت دارش). از اتاقی که جز دری نیم‌شکسته و کتاب‌هایی لگدشده و دوستانی کتک خورده و ... چه بگویم. روزنامه‌ی جوان تیتری کار کرده بوده بود به این مضمون که مقصر دانشجویان‌اند و این ابتدای خروج ما شد از روزنامه‌ی جوان به روزنامه‌ی آفتاب امروز. 

نگاه که می‌کنم اتفاقی که در هجده تیر رقم خورد تا به امروز تمام نشده و زندگانی در مسیر سراشیب خود به پیش می‌رود و قصد فراز ندارد. آدم مگر چند ساله باید بشود تا اخبار ناخوشایند به پایان رسیده باشد؟ چند رئیس جمهور باید عوض شود تا ببینیم این مملکت معمولی ( نمی‌گویم جای زندگی، می‌گویم معمولی) بشود؟ چند نسل و چند عمر؟

حالا همه‌ی ما تبدیل شده‌ایم به آدم‌هایی خسته و سرگشته که اگر کاری هم می‌کنیم در مسیر بهبود نیست و دست و پا زدن است. لحظه‌ای نمی‌شود آدم فارغ بشود از این فکر که گه بگیرد این مملکت را که تاریخ زندگی ما را به این سرنوشت رقم می‌زند.

 


پراکنده گویی

1- من که تا خودم را شناخته ام عاشق بوده ام. هر بار به جهتی و حالا سال هاست به یک جهت. این را نوشتم که به این برسم که پاییز فصل عاشقی ست و حالا دوباره پاییز شده. بی سر و صدا. تابستان که در شلوغی و هیاهوی شغال و سگ گم شد و مدام داشتیم دنبال رآی گمشده می گشتیم و حیثیتی که از همه ی ما ( ما یعنی ملت شهیدپرور و غیور ایران اسلامی که به وقت ضرورت گاهی مشت محکمی به دهان یاوه گویان هم می زند) رفت. حالا دارم فکر می کنم می شود دل خوش داشت به پاییز و برگ های رنگرنگ ریخته و نریخته؟ زمانی که هنوز هر روز شاهد توهینی تازه ایم و برگی نو رو می شود و  آقای رییس جمهور اگر زورش می رسید تا حالا توی ماتحت همه ی ما سرب داغ کرده بود؟ 

2- دوستان بسیاری از من توی همین مدت از این مملکت رفتند. خیلی های دیگر هم می شناسم که نمی روند و دلیلشان یا مثل من بی عرضگی و ترس است یا بی پولی یا یک کوفت دیگر همین طوری. کسانی را می شناسم که عاشق ایران بوده اند و حالا رفته اند. به رفتن و نرفتن کاری ندارم و هر کس مسوول بود و نبود خودش است اما گمان می کنم مطلب دردناکی باشد اینکه نمی توانیم در جایی که دوستش داریم زندگی کنیم. نه؟

3- بیشتر از چهار ماه است که قراردادی بسته ایم با یکی از ادارات دولتی. فی الواقع بیشتر از شش ماه درگیر قرارداد بوده ایم و بیشتر از چهار ماه است که به نتیجه رسیده. به نتیجه رسیده اما هنوز برای اجرا ابلاغ نشده. یا رییس بزرگ عوض شده یا رییس کوچک یا رییس متوسط و یا قیف و قیر کم شده و خبر دارم که چندین قرارداد دیگر هم مثل قرارداد ما  توی پیچ و خم گه کاری های دولت فخیمه سردرگم مانده اند. 

4- یک نکته ی بی ربط این وسط. فکر کنید وقتی رییس جمهور خاتمی بود, رییس جمهور آمریکا بوش بود و حالا که رییس جمهور آمریکا اوباماست, اینجا احمدی نژاد بر سر کار ماست.

5-

اما هیچ‌کس را توان بستن رویاهایمان نیست

رویاهایی که نیمه‌شبان قدم به خیابان می‌گذارند

در تلالوی پنهان خویش یکدیگر را می‌شناسند

از دیداری در سپیده فردا سخن می‌گویند

(شمس لنگرودی)

6- سری به این وبلاگ بزنید:

http://shamselangeroodi.persianblog.ir/


چاوشی

سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که‌ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

پ.ن: هر چه خواستم هر چه بنویسم دیدم چه چیزی بنویسم جز این‌ها که اخوان ثالث گفته و حالا مدت‌هاست که مدام زمزمه‌ام می‌کند؟


بلاتکلیفی

بدترین چیزی که می‌تواند به سراغ آدم بیاید بلاتکلیفی است به گمانم. بلاتکلیفی در قبال خودت و دیگران. تا یک هفته‌ی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد؟ کجا خواهی بود؟ چه کار خواهی کرد؟ و هزار یک سوال از این قرار.

یک کلام , خسته‌ام
طلسم معجزتی بگو بیاد که این‌چنین دارم دهن خودم رو سرویس می‌کنم.


مزخرف می‌نویسم

پاییز رسیده
این روزها راه می‌روم و فکر می‌کنم
به تو
 فکر می‌کنم
که موهایت سفید می‌شود مدام و دست‌هایت سیاه

راه می‌روم و
می‌گردم و
پیدایت نمی‌کنم
جایی همین نزدیکی‌ها
ردت را گرفته‌ام
جایی یا تو از ایستگاه پیاده‌ شده‌ای

یا

مزخزف می‌نویسم


پاییز

١- ساعت‌ها را عقب کشیدند و پاییز رسید.حالا دیگر دلت که تنگ می‌شود می‌توانی راه پارکی را بگیری یا خیابان کمیاب پردرختی را و صدای خش خش را حس کنی و آوازهای عاشقانه زیر لبت زمزمه کنی.

٢- باز باران با ترانه می زند بر سقف خانه

٣- این هم خودش نعمتی است که روز اول پاییز به جای پیچیدن لای لحاف و از پنجره برگ‌های زرد شده‌ی درخت خرمالو را شمردن لازم نیست بروی مدرسه


بسی رنج بردم در این سال و سی

شما هیچ‌وقت به این فکر کردین که چه اهمیتی داره آدم امروز به دنیا بیاد یا فردا؟ یا پس پریروز؟ من تا به حال خیلی به این موضوع فکر کردم. اگه بخوام دقیقش رو به شما بگم دقیقن سه دقیقه‌ای می‌شه. یعنی اول داشتم به چیز دیگه‌ای فکر می‌کردم و یک دفعه به این فکر کردم. دوستی داشتم که هی می‌گفت پیر شدیم و هیچ توله‌سگی بهمون نگفت بابا. حالا اولش به این فکر می‌کردم که پیر نشدیم و نه بابا بی خیال، این حتا به فکر کردنش هم نمی‌ارزه که یه توله‌سگی به آدم بگه بابا. اونم تو این اوضاع و احوال که هر روز روزی هزار بار توسط عالم و آدم عروس می‌شیم. داشتم به این فکر می‌کردم که تولد تولد تولدت مبارک. یا اینکه دیگران چه حسی دارن وقتی تولدشان است. من امسال هم درست مثل هر سال که منتظر تولد نیستم و اصلن برایم اهمیت ندارد روز تولد کی هست و کی بوده و این چیزها، اصلن منتظر هستم شدید. نه برای اینکه روز تولد برام اهمیت داشته باشه، اون که همیشه برام مهم بوده، این به کنار، اما امسال می ترسم راستش. دارم پیر می شم و کم کم احساس می کنم وقت داره تنگ می‌شه. اینقدر تنگ که دیگر پاچه‌اش از زانو بالاتر نمی‌آد. داره کم کم حسودیم می‌شه به این (اسمش را نمی‌تونم بگم) که اینقدر پاهاش نازکه که شلوار زندگی هر چقدر هم تنگ شده‌باشه باز باید تا نافش بالا بکشه تا یه وقت از پایش نیفته. نه مثل من که بعضی وقتا اگر حواسم نباشه و موقع نشستن زانوی شلوار رو کمی جابجا نکنم ماتحت همایونی‌م هم همراه زندگی جر می‌خوره. یا بعضی وقتا که حواسم نبوده بعضی آدم‌ها فکر کرده‌اند زندگی من شلوار اوناست که پای منه و هی خودشون را خاروندن و مالوندن و چلوندن و ... تنم داره می‌خاره بابا. خودم می‌دونم. خب حق باید داد به آدمی که داره سی و یک‌سالش تموم می‌شه، یه روز، فقط یه روز تو سال چرت و پرت بگه! خانم جان! آخه شما که جای من رنج نبردین در این سال و سی. شما فقط نشستین یک گوشه و من و چند تا مثل من رو کردی نردبون خودت و از شلوار زندگیتو هی کشیدی بالا. هی ما خودمون رو برای تو جر دادیم و تو با شخصیت‌تر شدی. حالا اینکه من سر سی و یک سالگی هی یاد تو می‌افتم نه اینه که خودم دلم بخواد. فقط نمی‌دونم چرا هی به سال‌های گذشته‌ که نگاه می‌کنم یه چند سالی رو اون وسطا ول معطل می‌بینم.گم کردم یه چن سالی رو انگار. نه این که تو مقصر باشی. تو که اینقدر با وجناتی که قصورات عالم مثل دو تا قطب منفی آهنربا از دستت در می‌رن. فقط یه وقتایی خیال می‌کنم آخه من دیگه چه احمق‌الدوله‌ای بودم و نمی‌دونستم خودم. فکر نکن حالم بده. من اصلن هم حالم بد نیست. الان فقط دلم تنگه برای یه تنگ پر شراب که اونم هیچ آدم با معرفتی پیدا نمی‌شه برسونه تا لا جرعه بریزمش تو خندق بلا. من فقط داره سی و یک سالم می‌شه. یعنی حتا اگه خودم هم نخوام دارم بزرگ می‌شم. دیوونه‌م که هنوزم عاشقم ولی. دست خودم نیست. آخه من همه‌ی عمرم عاشق بودم. قسم هم می‌خورم که همیشه هر چی دلم گفته خوب گوش کردم. حالا که فقط سی و یک سالم تموم شده، اگه دویست سالم هم تموم بشه باز به حرف دلم گوش... خب آخه من از کچا بدونم سر دویست سالگی چه‌جوری فکر می‌کنم؟ حالا تا اون موقع که دیگه هیچ‌کدوم از دور و بری‌ها زنده نیستن و من راحت می‌تونم بسته به شرایط روز به حرف دلم گوش بدم یا ندم. مثل همین خانم جان که دویست سال پیش یک جور دیگه فکر می‌کرده ( البته من فقط حدس می‌زنم) و الان اصلن یه آدم دیگه‌س.این وسط فقط بیچاره سبا که قراره تو همه‌ی این دویست سال به این سال‌ها منو تحمل کنه. که چقد هم سخته تحمل یه آدم عوضی مثل تو. خدا رو شکر که من مثل تو نشدم لااقل سعید. فقط اینقدر عوضی شدم که الان دلم می‌خواد تا فردا صبح بشینم و کلمه به هم ببافم. اصلن هم به معنی‌ش فکر نکنم. آخه فردا من سی و یک سالم تمام می‌شه و گمون کنم همه‌ی عقلای قوم حق بدن به آدم که شب تولد بشینه و بدون اینکه به نظم گفتار فکر کنه چرت و پرت بگه. اگه شما هم این حق رو نمی‌دین که پسی چرا نشستین تا اینجاش رو خوندین. بابا ول کنین به خدا! من فقط داره سی و یک سالم می‌شه. همین! 

گم می‌شوی

چشم هایش را ریز کرد و سعی کرد بهتر ببیندش.خودش را بغل کرد و سرش را برد جلو.رفت و در فاصله ای دور، فاصله ای نزدیک ایستاد و نگاهش کرد.با گام هایی بلند.چند بار.بعد فکر کرد که حتما فهمیده دارد نگاهش می کند.برگشت و نگاهش با بادی سرد از رویش گذشت.سعی کرد برود از خودش بپرسد.دست هایش را کرد توی جیبش وبه پاهایش فشارشان داد. با دستهایی در جیب وهوا و سری به راست و چپ جلو رفت .ایستاد و دوباره نگاهش کرد.آنقدر که بیاید و از کنارش بگذرد و شانه هایشان به هم بخورد وبگذرد.  

[]صدای شلوغ خیابان.[] 

ایستاد و گذاشت که گمش کند.تا بیاید و تنه اش بخورد به او و او بلرزد و یخ کند و بعد انگشتان پایش را به هم فشار دهد تا کرخت شوند و از پایین گرم شود و گرما بیاید بالا و بالا و بالا و داغ ، خون از گوش هایش بزند بیرون و دوباره بیافتد به امن یجیب دلشوره ای که خواهد کشدش و یخ بکند.راه افتاد و از اولین دکه اولین روزنامه ای را که به دستش خورد برداشت و پولی پرت کرد روی پیشخوان.

روزنامه را توی دستش مچاله کرد و راه افتاد.از کسی که تنه زده بودش با سر تکان دادنی معذرت خواست و پای کسی دیگر را له کرد و کسی کوبید توی شکمش و اسید معده اش آمد توی دهانش و گلویش را سوزاند و گم شد توی شلوغی گرگ و میش ساعت هفت


بهار

مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

سهراب


له

باز در مدار صفر درجه‌ام. می‌روم و می‌رویم و گم می‌شوم و پیدا و باز در مدار صفر درجه‌ام. دعا می‌کنم این روز‌های زمستانی

 ای روزهای زمستانی که نه فرو می‌ریزند و نه فرو می‌روند

این روزهای زمستانی که

نگذرند.

بگذرند.

برود گم شود هر که در این حوالی است.

حوالی خودم را گم کرده‌ام خب. تو بگو چکار باید کرد

گاهی آرزو می‌کنم

آرزو می کنیم

کسی بود و تصمیمی می‌گرفت و گردن به تصمیم‌اش می‌گذاشتیم و

سنگینی این بار دارد له می‌کندم.

له می‌کندم.

له